سفارش تبلیغ
صبا ویژن

امید

صفحه خانگی پارسی یار درباره

ندای درون

مرد جوان در مراسم نیایش شبانه شرکت کرده بود.کشیش به حاضرین سفارش می کرد به سخن خدا گوش فرا دهند و از ندای او اطاعت کنند.مرد جوان که نمی توانست شگفتی خود را پنهان کند پرسید:چگونه خداوند با انسان سخن می گوید؟ پس از پایان مراسم او به همراه عده ای از دوستانش برای صرف قهوه و خوردن کیک پای سیب به یک تریا رفتند و در آنجا به بحث در مورد این موضوع پرداختند.عده ای در این مورد که خداوند چگونه به طرق مختلف با آنها ارتباط برقرار کرده است سخن گفتند.حدود ساعت ده شب مرد جوان با اتومبیل خود راهی منزل شد.او که درون اتومبیل نشسته بود لب به دعا گشود و گفت:خدایا...اگر واقعا با مردم سخن می گویی پس همین الان با من صحبت کن.من گوش خواهم داد و همه ی تلاشم را برای اجرای فرمانت به کار خواهم بست.در حالی که او در خیابانهای خلوت شهر می راند ناگهان فکر عجیبی به ذهنش رسید.این که توقف کند و یک ظرف چهار لیتری شیر بخرد.او سرش را تکان داد و گفت:خدایا! تو این طور می خواهی؟...هیچ پاسخی دریافت نکرد.بنابراین به راه خود به سوی خانه ادامه داد.اما فکر خرید یک ظرف شیر بار دیگر به ذهنش خطور کرد.مرد جوان به یاد ماجرای هاجر و حضرت اسماعیل افتاد.سپس زیر لب گفت:بسیار خوب خدای من! اگر این ندای توست پس من یک ظرف شیر می خرم.اجرای این فرمان چندان مشکل به نظر نمی رسید.او همیشه مشتری شیر بود.بنابراین توقف کرد و پس از خرید یک ظرف چهار لیتری شیر به سوی خانه به راه افتاد.پس از عبور از خیابان هفتم ندایی در درون به وی گفت:به سمت پایین خیابان برو.او با تردید تقاطع را پشت سر گذاشت.بار دیگر ندای درون او را به تغییر مسیر دعوت کرد.در تقاطع بعدی او دور زد و به سوی پایین خیابان هفتم به راه افتاد.سپس به شوخی در دل گفت:بسیار خوب خدای من ! اطاعت می کنم.او پس از پشت سر گذاشتن چند بلوک ساختمانی احساس کرد که باید بایستد.اتومبیل را کنار خیابان نگه داشت و نگاهی به اطراف انداخت.او در منطقه ی متوسط از نظر اقتصادی قرار داشت.مغازه ها بسته بودند و خانه ها چنان در تاریکی غرق شده بودند که گویی ساکنانش به خواب عمیقی به سر می برند.بار دیگر ندای درون او را به خود آورد:برو و ظرف شیر را به ساکنان ساختمان آن طرف خیابان بده.مرد جوان نگاهی به خانه ی مقابلش انداخت .خانه در تاریکی فرو رفته بود و به نظر ساکنانش در خواب بودند.مرد جوان در اتومبیل خود را باز کرد و پیاده شد.اما بار دیگر روی صندلی نشست و با خود گفت:خدایا... این دیوانگی ست.این آدم ها خوابند و اگر من آنها را بیدار کنم از دستم به شدت عصبانی می شوند و من در نظر آنها احمق جلوه خواهم کرد.اما بار دیگر احساس کرد که باید برود و شیر را به ساکنان آن خانه بدهد.سرانجام او دوباره در را باز کرد و گفت:بسیار خوب خدای من ! اگر این ندای توست من به آن خانه میروم و این ظرف شیر را به آنها می دهم.اگر تو مقدر کرده ای که من مثل یک آدم دیوانه به نظر برسم بسیار خوب من آماده ام که اطاعت کنم.او قدم زنان به آن طرف خیابان رفت و زنگ خانه را به صدا در آورد.پس از لحظه ای صدایی از داخل خانه شنیده شد.صدای مردی که فریاد می زد:کیست؟چه می خواهی؟سپس قبل از آنکه مرد جوان بتواند بگریزد در باز شد.مرد میانسالی با پیراهن و شلوار جین در آستانه ی در ایستاده بود.به نظر تازه از خواب بیدار شده بود.نگاه عجیبی در چهره داشت و ظاهرا از حضور غریبه ای در مقابل خانه ی خود خوشحال نبود.با اشاره به ظرف پرسید:آن چیست؟ مرد جوان ظرف را به دستش داد و گفت:این ظرف شیر متعلق به شماست.چشمان مرد میانسال گرد شد.او بلافاصله ظرف را گرفت و با عجله به داخل دوید در حالی که با صدای بلند به زبان اسپانیایی سخن می گفت.دقایقی بعد از داخل اتاقی در انتهای هال زنی همراه با ظرف شیر بیرون آمد و به طرف آشپزخانه رفت.شوهرش که بچه ای گریان را بغل گرفته بود او را دنبال می کرد.مرد میانسال به شدت می گریست.او با گریه گفت:این ماه وضع مالی مان به خاطر پرداخت برخی از بدهی ها به شدت خراب شد و ما دیگر هیچ پولی در بساط نداشتیم.ما حتی نتوانستیم برای بچه مان شیر بخریم.من فقط دعا کردم و از خداوند خواستم که به من نشان دهد چطور مقداری شیر تهیه کنم.همسرش از آشپزخانه با صدای بلند ادامه داد:من از خداوند خواستم فرشته ای را با مقداری شیر در این شب عید برایمان بفرستد.آیا تو یک فرشته هستی؟ مرد جوان دست به جیب برد و همه ی پول کیفش را در آورد و در میان دستهای مرد میانسال گذاشت.سپس بدون کلامی برگشت و در حالی که مانند ابر بهار می گریست به طرف اتومبیلش رفت.او حالا خیلی خوب می دانست که خداوند همچنان به دعاها جواب میدهد و با بندگان خود سخن می گوید.


لقمان و فرزندش

روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی.
اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!
دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی !
سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی !!!


پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من  می توانم این کارها را انجام  دهم؟

 

لقمان جواب داد :
اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد .  
اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است .  
و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان برای توست...

 


سنگ و سنگ تراش ...

روزی، سنگ تراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که او هم مانند بازرگان باشد. در یک لحظه، به فرمان خدا او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد! تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمندتر است. تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان.

مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم! در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.

او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند. پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است و آرزو کرد که تبدیل به ابری بزرگ شود و آن چنان شد. کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بار آرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد. همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خـُرد می شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگ تراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است!

نتیجه اخلاقی: باید قدر موقعیت ها و لحظات زندگی مان را بدانیم و نگذاریم با زیاده خواهی و تندروی که ممکن است ناشی از نوعی حسادت نسبت به اشخاص دیگر باشد شرایطی را به وجود بیاوریم که وضعیت فعلی ما دچار مخاطره شده و در نهایت وضع از این حالتی که هست، بدتر هم بشود ! چون اینگونه رفتارها که حاکی از خواسته های نابجا و انتظار دست یافتن به رویاهای محال است این امکان را به وجود خواهد آورد که به ورطه ای سوق داده شویم که شاید دیگر راه برگشتی بوجود نیاید !


امت پیامبر

روزى پیامبر اکرم صلى ‏الله ‏علیه ‏و آله از راهى عبور مى ‏کرد. در راه شیطان را دید که خیلى ضعیف و لاغر شده است. از او پرسید: چرا به این روز افتاده ‏اى؟ گفت: یا رسول ‏الله از دست امت تو رنج مى ‏برم و در زحمت‏ بسیار هستم . پیامبر فرمودند: مگر امت من با تو چه کرده ‏اند ؟ گفت: یا رسول ‏الله، امت ‏شما شش خصلت دارند که من طاقت دیدن و تحمل این خصایص را ندارم .اول این که هر وقت ‏به هم مى‏ رسند سلام مى ‏کنند. دوم این که با هم مصافحه - دست دادن- مى ‏کنند. سوم آن که ، هر کارى را که مى‏ خواهند انجام دهند «ان‏ شاء الله» مى ‏گویند ، چهارم از این خصلت ها آن است که استغفار از گناهان مى ‏کنند ، پنجم این که تا نام شما را مى‏ شنوند صلوات مى‏ فرستند و ششم آن که ابتداى هر کارى « بسم الله الرحمن الرحیم‏» مى‏ گویند.


پاداش عمل نیک

روزی پیامبر (ص) به اسمان نگاه می‌کرد ، تبسمی فرمود ، شخصی که در انجا حضور داشت از ایشان سوال کرد دلیل خنده شما چه بود؟

پیامبر پاسخ دادند: اری به اسمان نگاه می‌کردم دیدم دو فرشته به زمین امدند تا پاداش شبانه روزی بنده با ایمانی را که هر روز در محل خود به عبادت و نماز مشغول می‌شد را بنویسند اما او را در محل عبادت نیافتند زیرا او در بستر بیماری افتاده بود.فرشتگان به اسمان رفتند و به خداوند عرض کردند:

ما طبق معمول به محل نماز ان بنده با ایمان رفتیم اما او را در محل نمازش نیافتیم زیرا در بستر بیماری ارمیده بود.

خداوند به ان فرشتگان فرمود:

تا زمانی که او در بستر بیماری هست ، پاداشی را که هر روز در محل نمازش برای او می‌نوشتید بنویسید ، بر من است که پاداش عمل نیک او را تا زمانی که در بستر بیماری هست را برایش در نظر بگیرم.